خرید بک لینک

من از دیار ماتمم از غم بپرسید
از غصه ی همخانه ی مبهم بپرسید

از ریشه ی غم نسخه ای شیرین بپیچید
از لذت گیرای این مرهم بپرسید

روزی خدا ما را به این ویرانه انداخت
از آدم حیران در این عالم بپرسید

از روز اول عشق و غم باهم عجین شد
از آنچه آمد بر سر آدم بپرسید

ای عشق ای هم شانه و هم کیش و همزاد
من از دیار ماتمم از غم بپرسید


مهساپارس فر(پارسا)

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 14:11

زلف رها در باد با خود درد سر دارداز حال من ، هم باد ، هم باران خبر دارددستی تکان دادی و قلبی جا به جا کردیآتش نمی کارد کسی تا شعله بر داردهمسایه، سر بر دامن دیوار من مگذارهر خشت صد سیلاب ازمن زیر سر دارددلشوره ی این کشتیِ در سینه ، طوفان نیستنوحی که در من هست، بیرون صد پسر دارداین شاخه هم مثل تمام شاخه های باغدر برگ برگِ خاطراتش صد تبر داردیک عمر را با این امید ای عشق می گریمدر سنگ خارا نم نم باران اثر دارد#رضا_کرمی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 14:11

دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروباز سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروببیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدماز خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...دستی که ساحلم نشده بند را بریدتن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروبتا نسل های بعد خبردار می شونداز درد من که می کشدش تا ابد غروباز سر گذشت ... موعد ویران شدن رسیددریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...الهام ملک محمدی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 14:11

حال این مردم خدایا خوب نیست!در دلِ مردم بجز آشوب نیستمُرده در دلها امیدِ زندگیحال و روزِ عاشقان مطلوب نیستای که برمردم گرفتی کار، سختصبرِ مردم بیشتر زایّوب نیستتا که گلهای بهاری تشنه اندپاسخِ آنان چماق و چوب نیستآن که خون می ریزد از دستانِ اودر میان عاشقان محبوب نیستای وطن! اندوهِ تو بس جانگزاست.نیست چشمی کز غمت مرطوب نیستبا که باید گفت ای آزادگان ؟حالِ این مردم، خدارا ! خوب نیست...#دکترشهاب_گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 18:27

دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروباز سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروببیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدماز خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...دستی که ساحلم نشده بند را بریدتن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروبتا نسل های بعد خبردار می شونداز درد من که می کشدش تا ابد غروباز سر گذشت ... موعد ویران شدن رسیددریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...الهام ملک محمدی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 18:27

صفحه بندی